X
تبلیغات
رایتل



 

 شمیم

آخرین یادداشتها
  نام گذاری
پایان تعطیلات
بهار
من و دوستان وبلاگی
یک هفته باشکوه !!
باقالی و خانه تکانی و...
صندلی
کیمیاگر
شانه های تو
شیرینی عبادت
ریا
حس خوب
بغض های پوشالی
هدیه
حرفهای ...
 
آرشیو
  فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
 
موضوعات
 
 
لینک های روزانه
  نگاه من , زندگی ما
 
لینک دوستان
  قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
صمیم و علی
یادداشت های یک خبرنگار(کامران نجف زاده)
پوچ
گاه نوشتهای یک مخلوق
وسوسه
در پناه تو
شعر ودلنوشته
دیونه خونه من
کویر
بادبادک
محسن وسحربانو
بید مجنون
دختر برفی
خودم
دوست پاییزی
فروردینی
رویای زندگی من
دکتر گمشده
به نام آنکه دل را با صفا کرد
من و حرفهای جوجه شده
غروب غریبانه دل
اینجا آخر دنیاست
گیلاس
کوکو خانوم
همشهری جواد
معصوم
نگارین
حرفهای یه پسر غمگین
روی دیگر سکه
همون ولی یه جور دیگش
 
لوگو
  width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
 
خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری
 
جستجو

 
امکانات
 
تعداد بازدیدکنندگان
62230

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com

 بغض های پوشالی

 
 

چند سال پیش

  - یکی از شبکه های استانی توی ماه رمضون  گزارشی پخش کرد از یه خانواده که تو مرده شور خونه متروک یه قبرستون زندگی میکردن . پنجره اتاقشون نه تنها شیشه نداشت دریغ از دو متر نایلون ناقابل که جلوی اون باد سرد زمستونی رو بگیره. موشها انگشت سالمی برای  بچه ها نذاشته بودن .نمی دونم اون بچه ها شبها درکنار موشها وسط قبرستون چه رویایی داشتن !! اون سال هر غروب که سفره افطار پهن میشد بغض میکردم .حالم از سفره رنگینمون به هم می خورد .

 

دیروز

1- روز تاسوعا یه مسجدی داشت ناهار میداد .مردم غذاشونو می گرفتن ومی رفتن .چند زن ودو سه تا بچه با لباسهایی ارزانقیمت با شوق خودشونو از لای جمعیت بیرون کشیدن وهمونجا روی سکوی کنار مسجد نشستن وبی توجه به نگاه های عابرین ظرف غذاشونو باز کردن و با ولع واشتهای خاصی شروع کردن به خوردن. نمی دونم چند وقت بود گوشت ندیده بودن و یا حتی غذای گرمی . بغض گلومو گرفت .

 

 امروز

 

امروزبه شوهری میگفتم : واقعا عجب زمونه ای بوده ها .یعنی۵۰ تا آدم درس وحسابی نبوده اون زمونا . آخه از این هفتاد و دوتا, بیست , سی تاشون که از فامیلای امام (ع) بودن . همشون به خاطر این دنیای وامونده  امامو فروختن .راست می گفت  .مگه نه اینکه قرن هاست بشریت در انتظار  ۳۰۰  تا  آدم حسابی. فقط ۳۰۰ تا. بغض می کنم . 

حالم از خودم وهمه مدعیانی که فوق همتشون یه بغض ودیگه هیچ , به هم میخوره .                 

  10:03 ق.ظ | شمیم | نظرات [15] نسخه چاپ
 

 
>