X
تبلیغات
رایتل



 

 شمیم

آخرین یادداشتها
  نام گذاری
پایان تعطیلات
بهار
من و دوستان وبلاگی
یک هفته باشکوه !!
باقالی و خانه تکانی و...
صندلی
کیمیاگر
شانه های تو
شیرینی عبادت
ریا
حس خوب
بغض های پوشالی
هدیه
حرفهای ...
 
آرشیو
  فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
 
موضوعات
 
 
لینک های روزانه
  نگاه من , زندگی ما
 
لینک دوستان
  قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
صمیم و علی
یادداشت های یک خبرنگار(کامران نجف زاده)
پوچ
گاه نوشتهای یک مخلوق
وسوسه
در پناه تو
شعر ودلنوشته
دیونه خونه من
کویر
بادبادک
محسن وسحربانو
بید مجنون
دختر برفی
خودم
دوست پاییزی
فروردینی
رویای زندگی من
دکتر گمشده
به نام آنکه دل را با صفا کرد
من و حرفهای جوجه شده
غروب غریبانه دل
اینجا آخر دنیاست
گیلاس
کوکو خانوم
همشهری جواد
معصوم
نگارین
حرفهای یه پسر غمگین
روی دیگر سکه
همون ولی یه جور دیگش
 
لوگو
  width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
 
خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری
 
جستجو

 
امکانات
 
تعداد بازدیدکنندگان
62180

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com

 شانه های تو

 
 

گاهی حرفی رو هزار بار می شنوی اما انگار تو سرت نمی ره که نمی ره  و گاه با شنیدن یک حرف ساده  تا هزار روز تاب میخوری  !!

 همسرم شاعر نیست ,  نویسنده هم نیست  . حتی سعی هم نمیکنه  ادای  آدمهای عاشق پیشه رو در بیاره . اما گاهی بی هیچ تلاشی میتونه حرفهایی بزنه که میون اونهمه کتابهای  شعر و رمانی که خونده بودم نتونسته بودم پیداشون کنم . 

 .................

 

معمولا تو اتوبوس یا هواپیما دچار سرگیجه میشم وفشارم افت میکنه . تو این حال دوست دارم به یه جایی تکیه بدم . به دستام  , صندلی جلو یا به شونه های  کسی که کنارم نشسته  . چون  خودم نمی تونم تحمل کنم که کسی بیشتر از چند دقیقه بهم تکیه بده سعی میکنم خودمم اینکارو نکنم . یه بار تو مسیر طولانی شمال تا شیراز حالم خیلی بد بود . ضعف شدید و یه حس گیجی . تو اون حس بد  سرمو به شونه های همسرم تکیه داده بودم . معمولا اعتراضی نمی کنه  ولی فکر می کردم شاید شونه هاش خسته شده و روش نمیشه چیزی بگه . گفتم : ببخشید شونه هات درد  گرفته نه؟ چشماش بسته بود . بدون هیچ حس رمانتیک گونه ای  آروم گفت : پس این شونه ها به چه دردی میخوره ؟ مگه قرار نبود تکیه گاه تو باشه ؟

 

نمی دونم اون لحظه به چی فکر می کردم... . شاید به اینکه گاهی خوشبختی ساده تر از اون چیزی میشه که فکر میکنی  . شاید خوشبختی همین تکیه گاه امن شونه های توباشه !

  10:17 ب.ظ | شمیم | نظرات [22] نسخه چاپ
 

 
>