X
تبلیغات
رایتل



 

 شمیم

آخرین یادداشتها
  نام گذاری
پایان تعطیلات
بهار
من و دوستان وبلاگی
یک هفته باشکوه !!
باقالی و خانه تکانی و...
صندلی
کیمیاگر
شانه های تو
شیرینی عبادت
ریا
حس خوب
بغض های پوشالی
هدیه
حرفهای ...
 
آرشیو
  فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
 
موضوعات
 
 
لینک های روزانه
  نگاه من , زندگی ما
 
لینک دوستان
  قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
صمیم و علی
یادداشت های یک خبرنگار(کامران نجف زاده)
پوچ
گاه نوشتهای یک مخلوق
وسوسه
در پناه تو
شعر ودلنوشته
دیونه خونه من
کویر
بادبادک
محسن وسحربانو
بید مجنون
دختر برفی
خودم
دوست پاییزی
فروردینی
رویای زندگی من
دکتر گمشده
به نام آنکه دل را با صفا کرد
من و حرفهای جوجه شده
غروب غریبانه دل
اینجا آخر دنیاست
گیلاس
کوکو خانوم
همشهری جواد
معصوم
نگارین
حرفهای یه پسر غمگین
روی دیگر سکه
همون ولی یه جور دیگش
 
لوگو
  width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
 
خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری
 
جستجو

 
امکانات
 
تعداد بازدیدکنندگان
62189

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com

 دزدان بامرام

 
 

 

دیروز توی کلاس نقاشی یکی از خانمها  درباره دزدیده شدن دختر همسایه شون تعریف می کرد.اینکه کلاس لحظاتی دچار سکوت و تاثر شد وباب سخن فرسایی در مقوله معرفت جنس مرد باز شد و ...  بماند.

 میگفت :شب نیمه شعبان که تو خیابون شیرینی و شربت می دادن یه خانمی هم به این دختر شربت تعارف کرده بود . اون بیچاره که بختش برگشته بود شربتو میخوره و خوردن همان وحدود یک ماه ناپدید شدن همان ظاهرن اول پول می خواستن اما اینکه بعدش دیدن دختر عالی و خونه خالی و بابا حیفه دست خالی برش گردونن ...  بماند

اینکه دخترک بعد یه ماه تو جاده های نزدیک آباده رها شد ومادرش فقط با قرصهای اعصاب می خوابه و دخترک دچار افسردگی شده و نامزد سینه چاک !!هم به راحتی خوردن یک لیوان آب صیغه طلاق را جاری  فرمودند...  این هم بماند .

وقتی دیشب این ماجرا هنوز تو ذهنم بود وفکر می کردم نامردا آخه چرا اون شب؟  نمی دونم چرا به  یاد این حکایت افتادم که: یه عده راهزن به قافله ای حمله کرده بودن و اموال غارت شده و رو مقابل سردسته شون قرار داده بودن اونم یکی یکی سر کیسه هارو باز میکرده و... تا اینکه رسید به کیسه کوچکی که از آن پیرزنی بوده .در مقابل چشمان متعجب اطرافیان گفت این کیسه را به صاحبش برگردانید .لابد می خواستند بدانند چرا .  راهزن بامرام داستان  ما تکه کاغذی را نشانشان داد که رویش آیه وان یکاد نوشته بود گفت: ما دزد مال مردمیم  دزد اعتقاداتشان که نیستیم . (ظاهرا برای حفظ مالش پیرزن به این آیه ایمان داشته)

کاش همه دزدان عزیز هموطن  اعم از مالی و س ی اس ی و... دستکم از نوع بامرامش باشند.

  01:13 ب.ظ | شمیم | نظرات [4] نسخه چاپ
 

 
>