X
تبلیغات
رایتل



 

 شمیم

آخرین یادداشتها
  نام گذاری
پایان تعطیلات
بهار
من و دوستان وبلاگی
یک هفته باشکوه !!
باقالی و خانه تکانی و...
صندلی
کیمیاگر
شانه های تو
شیرینی عبادت
ریا
حس خوب
بغض های پوشالی
هدیه
حرفهای ...
 
آرشیو
  فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
 
موضوعات
 
 
لینک های روزانه
  نگاه من , زندگی ما
 
لینک دوستان
  قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
صمیم و علی
یادداشت های یک خبرنگار(کامران نجف زاده)
پوچ
گاه نوشتهای یک مخلوق
وسوسه
در پناه تو
شعر ودلنوشته
دیونه خونه من
کویر
بادبادک
محسن وسحربانو
بید مجنون
دختر برفی
خودم
دوست پاییزی
فروردینی
رویای زندگی من
دکتر گمشده
به نام آنکه دل را با صفا کرد
من و حرفهای جوجه شده
غروب غریبانه دل
اینجا آخر دنیاست
گیلاس
کوکو خانوم
همشهری جواد
معصوم
نگارین
حرفهای یه پسر غمگین
روی دیگر سکه
همون ولی یه جور دیگش
 
لوگو
  width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
 
خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری
 
جستجو

 
امکانات
 
تعداد بازدیدکنندگان
62120

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com

 مرد کوچک

 
 

 

دیشب تولد داداش کوچولوم بود . من کلاس اول بودم. اون هفته بعدازظهری بودیم که نزدیکیهای ظهر مامان وداداشی از بیمارستان اومدن . دلم نمی خواست اون روز برم مدرسه .می خواستم پیش نی نی کوچولومون بمونم .بس که ناز وتپلی بود .اما این مامان بزرگ خدابیامرزم نذاشت .گفت وچه جان(همون بچه به زبون شمالی که تکیه کلام مادربزرگم بود)  برو مدرسه ات. این که جایی نمیره غروب که برگشتی دوباره می بینیش. داداشی من حالا 20سالشه و سه ماهه که ندیدمش .دیشب بهش زنگ زدم گفتم : کادو چی میخوای برات بگیرم البته تا سقف ۲۰۰۰تومن .شوهری از اون ور میگه زیاده بابا ۱۵۰۰تومن بسشه.میگه تو که خودت  می دونی  ادکلن دیگه .می دونستم(در این مورد فرزند خلف بابامه .بعیده بری  تو کشوی بابا م درآن واحد۷-۸جور عطر مختلف توش نباشه).

 یاد اون شبی  می افتم که هنوز کوچولو بود وآسم داشت وداشت از دستمون میرفت.

یاد روزهایی می افتم که داداشی من دلش برای مامان تنگ می شد و دوست نداشت بره مدرسه و چند باری از مدرسه فرار کرد .الهی بمیرم .می گفت مامان رفتم آب بخورم یاد تو افتادم دلم برات تنگ شد اومدم خونه .یادمه اون روز یه پیراهن سبز داشت با یه کوله  کوچولوی  پلنگی .

یاد همین پارسال که ماشین ترمز برید وداشت می رفت ته دره  .نمی دونم چرا وقتی به خواهرم گفت : وقتی بابا اومد اونجا حتی به ماشین نگاه نکرد فقط از من می پرسید سالمی ؟طوریت نشده . وقتی میگفت آبجی مال دنیا واسه بابای ما هیج ارزشی نداره نمی دونم چرا احساس می کنم داداش کوچولوی من دیگه مرد شده .خیلی چیزها حالیشه .خیلی چیزها.

  02:29 ب.ظ | شمیم | نظرات [9] نسخه چاپ
 

 
>